۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه

بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی به سقف زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی به ساعت زل زده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی یه روز تمام نخوابیده بودم با خودم زمزمه می کردم.
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی که هیچ پولی تو جیبم نبود با خودم زمزمه می کردم
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی پنج بار توی کنکور شرکت کردم و فهمیدم نمیشه قبول شد با خودم زمزمه می کردم
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که با تمام وجود می خوندم و همه گوشاشون گرفته بودن
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که طرف مرتب به ساعتش نگاه می کرد و زورکی لبخند می زد
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی فهمیدم که سه ساعت از قرارمون گذشته بود
بالاخره همه چیز یه روز تموم میشه
اینو وقتی یه ماشین داشت می اومد طرفم می خواستم زمزمه کنم
بالاخره یه روز همه چی تموم میشه
اینو وقتی لای چرخ یه ماشین کله ام له شده بود با خودم زمزمه نمیکردم
چون نمی تونستم زمزمه کنم
چون همه چی تموم شده بود...

جمعه ساعت هشت صبح


سایه ام را با تیر می زنم
وقتی که به ردیف، کنار سایه‌های دیگر ایستاده است
شاید اثر نکند... نه
به دارش میکشم
در ساعت هشت صبح
فرصت گریستن هم بهش نمی دهم
به دارش میکشم
در روز جمعه، ساعت هشت صبح
ریشه ام را با تبر
نه شاید اثر نکند
 با اره برقی
حتماً اثر می کند
میخواهم صدای فرو افتادنم را بشنوم
و قهقه اره بدست را
تا کسی بی دلیل بر من دخیل نبندد
تا راه گمراهی بسته شود
شاید راهی به ضریح باز شود
ناخن هایم را با انبر می کنم
با زجه و درد
و خونی که بر آن آماس بسته است
آنقدر اینکار را ادامه می‌دهم که همه داستان آفرینش یادم بیاید
چه آنچه گفته شده
چه آنچه گفته خواهد شد
سینه ام را می‌شکافم
و قلبم را که همچون بچه گنجشکی کوچک
که از مادر جدا مانده
 و از هراس کودکی تخس
که هوس کندن سر وی را کرده
بر خود می‌لرزد
با دشنه ایی در می‌آورم
دشنه ایی از جنس دشنه هایی
که نامرد در تاریکی از پشت قلبی را بدان درهم می‌درد
و از آن پس
یازده بار ... یازده بار نیش دشنه ام را در آن فرو می کنم
یازده بار
دو کاسه چشمم را با انگشتهای بی ناخنم
و فشار شان می‌دهم
تا صدای لهیدگیشان
مثل صدای زنگ در گوشم بپیچد و بپیچد و بپیچد
و مرا ببرد تا جایی حوالی کویر
آه ای تاریخ شکوهمند حماسه و دلیری
آه ای تاریخ... ای تاریخ
ای که دیروز مرا به امروزم پیوند زدی
و از میان زباله های ذهنم
حماسه ایی آفریدی
نه... نشد ...اینبار هم نشد
دفعه بعد می بایست که خود را و همگنان دیگر را
از دامنه ایی به سراشیب دره پرتاب کنم
آنقدر که فرصت مرور خاطراتمان برایمان باشد
تقدیر شاعر این است
تقدیر این است
...
براي آنكه در جمعه ساعت هشت صبح اعدام شد

انتظار

غروب آمد و
تو نیامدی
جوانان کوچه بازآمدند
با درد,شادی, غرور
و فکر فردای دیگر
و تو نیامدی.
به جستجو
هراسان و پرسان
رنجور و ناتوان
گشته ام
گشته ام
گشته ام...
از این همه گشتن و نجستن
سرگشته ام.
حالا هر غروب
انتظار آمدنت را به عبث نشسته ام.

رویاهایت را کجا دوره می کنی
در کدام دهلیز تنگ
در کدام بند
به کدامین جرم
رویاهایت را کجا دوره می کنی
کجا آرامیده ایی
کدام خاک,کدام خاک
صورتت را پوشانیده است
خدایا خدایا نهال‌های کوچک
بایست که بر بالند
و پیرانِ فرتوت بر خاک
چه می‌شود ما را
که نهال‌های مغرور بر خاک می‌شوند
و پیران فرتوت می‌کشند
 زندگی را
و گلوهامان را چنگ
امروز کجایی؟
حک شده بر پیکر خمیده تاریخ
کجا بیابمت...کجا بیابمت
در کدام سردخانه انجماد ذهن انسانی
پیکرهای انباشته،تلنبار
در وسعتی تنگ
چهرهایی که روزی
سراسر شادی بودند
سراسر لبخند
سراسر زندگی
چهرهای منجمد
چهره های مرگ
آه که این اشک را سر بازایستادن نیست
و کلمات در تلاشی نومید
سطری را به سطر دیگر پیوند می‌دهند
کلمات دروغ می‌گویند
فریبم می‌دهند
در پی آنند
که شوری بیافرینند
و یا احساس همدلی
تا همه چیز تمام شود
تا در تلاشی مذبوح
فراموشمان شود
افسوس که زندگی جز فراموشی چیزی نیست
تا رنج‌های عظیم
به خاطره‌ایی جذاب
برای شبی بلند و زمستانی
بدل گردد
گویی تقدیر ما اين است
گویی تقدیر ما این بود

۱۳۹۰ فروردین ۷, یکشنبه

جهان كوچك است

جهان كوچك است
زندگي كوتاه
جهانِ زندگي من
كوچك است و كوتاه
تنها چند برآمدن آفتاب و فرو رفتن در مهتاب كافيست
تا گفته شود
زندگي كوچكي بود و كوتاه
همواره در آغاز
همواره در پايان
همواره چيزي ميان آغازيدن و به پايان رساندن
ميان سالْ نو شدن و سالْ مرگ شدن
زندگي چنين است
زندگي چنين رفت
زندگي چنين بود

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

درباره فرناندو پسوا و شعری از او

فرناندو پسوا نویسنده و شاعر پرتغالی است که در فضای ادبیات ما کمتر شناخته شده. البته این شاید خصلت ذاتی او هم باشد. نوعی انزوا و گمنامی. رزا دیاز خواهرزادهٔ فرناندو پسوادرباره او می گوید: «فرناندو دایی من بود و من نزدیک به پنج سال با او زندگی کردم. من تنها او را به عنوان دایی‌ام به یاد دارم، نه سراینده. نمی‌دانستم که او نویسنده و سراینده‌است و پسوا را بیشتر مردی شرمسار می‌دیدم. مادرم هر چه را از او به جا مانده بود، به کتابخانهٔ ملی بخشید. با این همه، هنوز اندیشه‌های اسرارآمیز وی بر کسی آشکار نشده‌است.» ویکی پدیا


خدایان بیش از حیات چیزی نمی بخشند
پس بگذارید

هر آنچه که ما را به بلندی‌های خفقان آور ابدی، اما بی‌گل و سبزه

فرا می‌برد، نپذیریم.

تنها می‌بایست معرفت را پذیرفت

و به درازای زمانی که خون در رگ‌های ما موج می‌زند،

و عشق شکوفاست،

بگذارید ادامه دهیم

همچون جام‌های شیشه: شفاف در برابر نور،

مرتعش از باران اندوهی که سرازیر است،

گرم از آفتاب،

و اندکی بازتابنده. ..
 
و چند شعر دیگر از اینجا

۱۳۸۹ آذر ۱۷, چهارشنبه

تامل یا فقدان تامل؛ مسئله اینست

نفسي ميكشم بي تاملي
روزها مثل كتابهاي درسي مدرسه كه بي حوصله دوره شان مي كرديم،مي گذرد
زمان شتابناك مي گذرد و ما مثل عابران سرگردان يك روز باراني كه رانندگان تاكسي با تفرعن وقعي به ما نمي گذارند و تنها لطفشان چرك آبيست كه بر لباس ما مي پاشند،
از كنارمان مي گذرد.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

شروع دوباره

مدتی بود که از نوشتن در وبلاگ غافل مونده بودم. به نظرم بایستی که از نو شروع کرد.این شروع به نظر میرسه از شکل و هیات قبلی وبلاگ قدری متفاوت باشه. به نظرم بایست که اون چیزهایی رو که در حال حاضر بهشون فکر میکنم،مهمن، مسئله ان و خاصه مسائل روزمره زندگی در کانون توجه باشن. بد نیست آدم سالها بعد بیاد و ببینه به چی فکر میکرده و چظوری. این یه شروع دوباره اس