Monday، July 6، 2009
درباره هیچ چیز
Monday، April 27، 2009
سربالایی
گناه نخستین
زندگی خوابیست یا رویایی/ یا چیزی میانه فرو بردن دود غلیظ سیگاری و واپس زدن ته مانده آن/ یا چیزی شبیه لغزش یک قطره از روی یک برگ/ و سقوط در انزوای عدم/ به قول شاعر آه/ فرصت یگانه زیستن و از آن پس دم فرو بستن/ و به انکار/ مثنوی هفتاد من نوشتن/ که در هیات بامبوی آفریقایی یا وزغی زهرآلود در حاشیه آمازون/ دوباره خواهم بالید/ یا نعشه سرزمین شیر و عسل شدن/ و عمری با طلسم گناه/ رو گرفتن از همه چیزی/ و صلیب وحشت بر پشت کشیدن/ و حتی لذت یک قهقه مستانه از خود گرفتن/ که مبادا نگاهبانان مرا بر پشت دروازه بهشت باز دارند/ به جرم نداشتن اوراق گواهی تصدیق/ بر سر چهار راههای تردید / جمعی با کیسه های انباشته از پاسخهای از پیش در نبشته ایستادهاند/ تا تردید جوانههایی سرمازده باشد در فصلی بی موقع/ سوار بر درشکه مرد پیر خنزپنزری/ از راهی به بیراهی شدیم/ عاقبت چنین بود/ و این نیک سرانجام بایسته قومی بود/ که از هراس رعد/ از دامنه به میانه دره هجوم آوردند / و تیرگی ابرهای غضب آلود را / از پس پشت نعرههای رعد دلیل نگرفتند/ بر سیلی که از پس پشت این نعره ها / در ناآگاهی ما در می رسید/
Saturday، April 25، 2009
شعری برای تو
پرندهایی از شاخه پرید
شاخهی لخت پاییزی
آسمان چهره درهم کشیده
نالهایی برآورد
عابری خسته پلکانی چند پیمود
و میانه راه
به دیواری تکیه داد
و من در آرامش
در خیال تو
شعری برای باران نوشتم
23/11/1382
Friday، April 24، 2009
ساعت ها از حرکت باز نمی ایستند
ساعت ها از حرکت باز نمی ایستند
و نگاهها
ویادها
کاش آن ساعت لعنتی که تو را نگاه کردم و در یاد سپردم/
هرگز نمی رسید/
کاش آن ساعت که تو را نگاه کردم و در یاد سپردم/
هرگز نمی گذشت/
دکتر گفت طب دارم/
نسخه ایی برایم تجویز کرد/
روانپزشک گفت یک افسردگی مقطعی است/
چیزی نیست/
زود خوب می شود/
باورم شد اما نمی دانم چرا/
مانند رسوبات هزاران هزار ساله چرا/
چسبیده ایی به اعماق ذهنم /
و هیچ باستان شناس حریصی که از دیدن شی باستانی دچار شعف وصف ناپذیری می شود/
نمی تواند تو را از میان رسوبات ذهنم جدا کند/
تو جایی آنجا خاموش نشسته ایی تا مرا در مالیخولیایی خلسه آور/
از پای درآوری/
تنها یک نگاه در آن ساعت کافی بود/
تا یاد تو در ذهنم رسوب کند/
با احترام برای مهرواره و دل نوشته هایش در ساعت هشت و هشت دقیقه صبح
20/10/1387